

می خواهم پیش از تو بمیرم
آیا آن که بعد می میرد
آنرا که پیشتر مرده
خواهد یافت ؟
پس برای اطمینان همیشه با تو بودن کاری می کنم
می خواهم که مرا بسوزانند
خاکسترم را در ظرفی بریزند
بر طاقچه ی اتاق تو
آن ظرف را
از شیشه ای شفاف کن
تا درونم را ببینی
می بینی فداکاریم را ؟
از خاک شدن دست می کشم
از گـُل شدن دست می کشم
تا کنار تو باشم
خاکستر می شوم
تا با تو زندگی کنم
آنگاه وقتی تو هم مُردی
می توانی درون شیشه بیائی
تا آنجا با هم زندگی کنیم
خاکستر تو ، خاکستر من
تا اینکه عروسی حواس پرت
و شاید نوه ای بازیگوش
بیرونمان بیاندازد
اما دیگر چنان درهم شده ایم
که حتی اگر ذره ای از ما بردارند
اتم به اتم پیش هم نشسته ایم
با هم به روی زمین پخش می شویم
روزی اگر نَمی بر گیریم
حتماً دو شکوفه خواهیم شد
یکی تو
یکی من
نمی خواهم به این زودی بمیرم
تازه تو آمدی
می خواهم با تو عمری دراز داشته باشم ؛
با تو
مرگ نمی تواند به هراسم افکند
تو تازه ای
تازه ی تازه ...
برای مرگ خود یک بهانه می خواهم ....
یک بهانه پوچ و عاشقانه می خواهم ....
از غمی که می دانی ......
با تو بودنم مرگ است .....
بی تو بودنم هرگز ......
اگر بهانه این باشد .....
من بهانه می گیرم و عاشقانه میمیرم ....

راستش نمی دانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی
می آورد یا نه
اما بگذار آیینه وار اقرار کنم ..پشیمانم ... از تمام
حس هایی که نثار
این یخ بسته های سنگی کردم ...از تمام لبخند ها یی
که با تایید
اهل دل به رو ترشی اهل عقل زدم از تمام سادگی
های بی جواب مانده ام
از تمام نمیه های پرلیوان ها که دیدم ...
سخت ...پشیمانم
پشیمان می شوم شاید ... از اینکه ماندم و
رفتی .......
پشیمان می شوی روزی ... ازاینکه رفتم و
ماندی ....پشیمانم

دلم براي کسي تنگ است 
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است 
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد 
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند 
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد 
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد 
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد 
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد 
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد 
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست 
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده 
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده 
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است 
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است 
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است 
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است 
دلم براي کسي تنگ است که محرم اسرار است 
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست 
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند 
دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست 
دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است 
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است 
دلم براي کسي تنگ است ............. 

عشق
آتش هم هست
اما آتشی سرد
با وجود این باید در این آتش
سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند
و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی
می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا
دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود;وگرنه درخت چگونه می تواند
متولد شود رود باید به انتها برسد ;وگرنه چگونه میتواند به دریا
شود؟بنابراین راخت باش ودر عشق بمیر;وگرنه،چگونه
میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟غرور در سیمای
سنگ ها خود را نشان می دهد عشق اما
تسلیم است وخود را درسیمای
گل ها پدیدار
می شود

به گل گفتم عشق چيست ؟گفت از من خوشبو تره...
به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تره...
به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تره...
به عشق گفتم تو آخر چه هستي؟ گفت نگاهي


من از تحرير اين غم ناتوانم
كه تصويرش زده آتش به جانم
ترا طاقت نباشد از شنيدن
شنيدن كي بود مانند ديدن

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
گقتمش تصويري از ليلي و مجنون را بكش
عكس حيدر را كنار حضرت زهرا كشيد
گفتمش بر روي كاغذ عشق را تصوير كن
در بيابان بلا تصويري از سقا كشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه كرد، آهي كشيد و نقش زينب را كشيد
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر شکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تو در تولد يك شاخه نور مهماني
تو در كوير دل من چه خوب مي ماني
تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد


